![]() |
![]() |
|
| اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنی من خیر اعوانه ی و انصاره ی و اتباعه ی وشیعته و المستشهدین بین یدیه |
|
تو رو خدا فقط دعا کنین اقا بیاد...........................
دیشب تو روضه مداح این طوری می خوند.... از زبون امام حسن(علیه السلام) مادرم دستمو گرفته بود .اونقدر تند تند راه می رفت که من پشت سرش کشیده می شدم... وقتی اون نانجیب سر راه مادرم رو گرفت ...وقتی قباله ی فدک رو خواست و مادرم نداد.....وقتی به صورت مادرم سیلی زد......مادرم به دیوار خورد و افتاد...افتاد وحالا این من بودم که مادر رو به خونه می بردم... من مادر رو به خونه می بردم.... اقا کی قراره بیای؟....کی؟؟؟..... بخدا تا انتقام اون سیلی رو نگیری هیچکدوم از شیعه ها ارووم نمی شن... اقای من ....قشنگ من...می دونم دلت گرفته....می دونم عزادار مادرتی.... می دونم می خوای بیای و انتقام بگیری.... ما رو ببخش اگه نوکرای خوبی نیستیم....ما رو ببخش که اونقدر بزرگ نشدیم تا تو بتونی بیای.... ما رو ببخش که عقب موندیم و تو مونده ی راه ما شدی.... اقای قشنگم خودت به خدا بگو....خودت دعا کن....به مادرت بگو اون دعا کنه.... داره دیر میشه اقا...کابوس اینکه تو بیای و من نباشم دیوونم می کنه.... اقای من ....اقای قشنگ من....درد دل زیاده....ولی .... قسم به غربت زهرا بیا زغیبت کبری دگر بس است جدایی خدا کند که بیایی
اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب(سلام الله علیها)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 7:23 توسط نی لبک |
|
|
اقای خوب غصه و غم های من سلام.... ارامش و طبیب دل ارای من سلام....
اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب (سلام الله علیها)
التماس دعا... یا علی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:35 توسط نی لبک |
|
|
اجرک الله یا صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)
روز عاشورا و روز قحط اب روز درد و غصه ی بی بی رباب مرگ هر لحظه مرا میزد صدا گاه غرق گریه گاهی در دعا کاش روحم سوی حق پر میگرفت هی سراغ از وصل دلبر میگرفت باز گفتم کیست غم خواری کند؟ هست یک تن تا مرا یاری کند؟ ناگهان از خیمه های پر زنور شیرخواری کرد اعلام حضور داشت تازه مثل غنچه میشکفت گریه کرد و اینچنین حرفش بگفت در حرم با گریه اش غوغا نمود دست و پازد بند پایش را گشود خلق را از نیتش اگاه کرد جان خود را نذر ثار الله کرد با لبی تشنه و لیکن حیدری زد به هم با قدرت خود لشکری با نوای گریه عشقش ساز کرد مثل بابایش حسین اعجاز کرد روی نمودم جانب اهریمنان دست بردم رو به سوی اسمان با همه خیره سران بی خبر گفتم این جمله من از سوز جگر دشمنان اری ثمر اورده ام محسنم را پشت در اورده ام کینه تان اری ز بغض حیدر است تیرتیز در کمان میخ در است کرد دشمن بین حرفم هلهله وای از تیر و کمان حرمله دست برد ای کاش دستش میشکست در کمانش تیر زهر الود بست این گلو کی طاقت شمشیر داشت بوسه هم بر این گلو جا میگذاشت حنجر طفل مرا تیرش درید گوش تا گوش علی ام را برید ان سر کوچک به مویی بند بود پاسخ تیر عدو لبخند بود این دل زخمی من شرمنده است کشت من را خون لب با خنده اش غنچه بود و روی دست من شکفت مهربانم رفت و یک بابا نگفت
اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب(سلام الله علیها)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:49 توسط نی لبک |
|
|
شاید دلتنگم ... باز یاد قدیما کردم، یاد آن روزهایی که حال و هوایی بود و دلتنگی، نه دلتنگی الان، دلتنگی عشق و آن دلتنگی ، دلتنگی بود و حالا دلم برای آن تنگ شده؛ نمیدانم برای آن زمانها ..... شاید دلتنگم... دلم برای خاکریزهای طلائیه ، راکدهای عمل نکرده شلمچه ، برای نیزارهای چزابه ، برای رملهای فکه ، برای غرش مردانه کرخه و برای سکوت همیشه سرخ اما طوفانی اروند ، برای سکوی پرتاب شهدا یا بهتر بگویم سکوت بی بدیل و بی برگشت دو کوهه ، برای تپه های الله اکبر ، برای اندیمشک همیشه قهرمان ، برای خرمشهر و آبادان ، سوسنگرد و بستان ، دهلاویه و همه همه گرفته .... نمیدانم .... شاید دلتنگم.... دلم برای صدای تیر و ترکش هایی که زوزه کشان هوا را میشکافتند و به مقصود میرسیدند گرفته ، دلم برای آرپی جی و خمپاره شصت گرفته ، دلتنگ امانت جهاد اصغرم، که به دستها می دادند تا بار دیگر کربلا را زنده کنند و دوباره حسین (ع) را فریاد بزنند ... همان کلاش را میگویم ... تنگ شده ، دلم برای آرزوی هر عاشقی که منتظر بود تا با او دست دهد و خیر مقدم بگوید که شراب ناب مستی همان شهادت را بنوشاند و بنوشد منظورم تیر و ترکش هاست ، گرفته ... نمی دانم چه بگویم ، نمیدانم چه کنم ، دلم برای صدای مناجاتهای شبهای عشق و ایثار گرفته ، دلم برای ناله های شب عملیات گرفته و دلم هوای شبهای عشق کرده ، آیا می شود که باز هم بشنوم و ببینم ؟ خدا میداند . به هر ترتیب فقط تنها چیزی که به ذهنم میرسد این است که نمیدانم ... شاید دلتنگم... باز دلتنگ رفتنم ، باز مجنونم و باز خرابم. کاش می شد ... کاش می شد کربلایی می شدیم... .............. قلم عشق...
خداوندا! باران رحمت تو همیشه در حال باریدن است و این،ماییم که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم... ***************************************** اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب(سلام الله علیها)
التماس دعای فرج...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 5:0 توسط نی لبک |
|
|
شعری برای جنگ... خون دماغ که می شوم هفت محله بالاتر هم می فهمند ترقه های چهارشنبه سوری دلم را می لرزاند پدرم برای سرب های خیابان هم ماسک می زند پنج دقیقه اگر دیر کند مادرم تمام شهر را تلفن می زند بچه ی جنوبی نیستم که خمپاره دستم را برده باشد وبغل دستی ام نفهمیده باشد خس خس هیچ حنجره ای خواب شبهایم را نمی دزدد حیاتمان بوی انتظار نمی دهد هیچ بمبی هم اتاق خوابمان را نخوابانده است من
چگونه از جنگ بگویم؟!...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 5:40 توسط نی لبک |
|
|
نامه ی رسمی به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) شماره ی نامه:121 تاریخ: 1385/4/1 پیوست: یک دنیا قلب سوخته محرمانه با عرض سلام و خسته نباشید به: محضر فرماندهی کل قوا، حضرت بقیه الله الاعظم روحی وارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء. از: سرباز وظیفه ع عظیمی ، دارای کد 42571 از لشکر پیاده ی عشاق. احتراما از حضرتعالی دعوت می شود جهت افتتاح سد بزرگ "اشک چشمان عاشقان" و شرکت در جشن بزرگ خاموش کردن اتش دلهای سوخته، مجلس ما را غرق در شادی و سرور بفرمایید. مکان: مکه ی معظمه، کنار کعبه. زمان: صبح جمعه. به امید دیدار امضا: ع عظیمی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 0:29 توسط نی لبک |
|
|
گویند دریغ نقص است و نقص در وجود بی منتهای تو راه ندارد ... می دانم خوب میدانم که مرا هرچند با دست و زبان و گوش بسته به این همه زیبایی ، باز هم تو دعوت کرده ای ... هرچند که قادر به درک این همه عشق نیستم، اما، من برای ادعای عاشقی آمده ام و تو مرا برگزیده ای ... پروردگارا! زبان مشتعل به واژه توبه ام را سپاس که در بهترین مکان خلقت ، برای تو مشتعل ساخته ام ... خدایا ! صدایم را بشنو و بر آنچه این دل هرزه ی دنیا زده می خواهد به صلاحش اختیار کن ... آمین... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:9 توسط نی لبک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است این همه آب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است |
|
RSS
|